تفنگ ...

عکسهای قدیمی منو رسوند به این عکس
اولین تفنگی که دستم گرفتم،
به نظرم بزرگترین و قشنگ ترین تفنگ دنیا بود!
"تفنگ دردت به جونم
تفنگ بی تو نمونم..."
چند وقت دیگه یکی مثل این میدن دستم
میندازم رو دوشم
باهاش رژه میرم
بهش روغن می زنم
سر و روشو دستمال می کشم
بازش می کنم و می بندم
اونجا بهش نمی گن تفنگ
می گن اسلحه
اونم از نوع گرم
می گن ژ3
می گن کلاشنیکف!
اونجا دیگه از تشک هم خبری نیست
خاکه و سیم خاردار
...
"دایه دایه وقت جنگه
قطار که بالاسره پر فشنگه
برارونم خیلی ان هزار هزارن
سینه خاک می بینی سر بر میآرن"
همه تنم لرزید
یه روز سر اون تفنگ سرپر لعنتی
که توی دستای منه
نشونه رفته طرف سینه یه آدم
که بهش می گن دشمن
"تفنگ کاری بزن به دشمنم
دزدیده یارم"
بنگ...!!
ارسال به بالاترين
اینجا کسی ...
نگاهی بر نگاهم قفل می شود
به تعقیب یک تار مژه
افتاده در دام گونه ام
که ای وای
یکی کم شد
از آن جنگل روی چشم...
اینجا کسی پلک نمی زند!
دخترک عطار
یکی یکی
دچاربهترین عطرهای بهشتی ام می کند
که به سحری در شیشه کرده است
و در چشمانم خیره
که عاشق شدی یا نه...
اینجا کسی بوی بهشت نمی دهد!
نبض پیشانی اش روی ضربان گردنم
گرمای نفسهایش زیر گلویم
و دستی که با دکمه های پیراهنم بازی می کند
چشم هایی که تنها طعم هوس دارند
و طرح کمرنگی از اندوه...
اینجا کسی عاشق نمی شود!
زمستان که می رسد
از تمام چهارراههای شلوغ شهر
عطر نرگس می آید...
اینجا کسی نرگس نمی چیند!
اینجا دخترکانش
تیله می فروشند
کتاب می خوانند
عاشق می شوند...
اینجا کسی نمی رقصد!
باران می بارد
یقه ام را که زیر سنگینی یک بالاپوش سر خم کرده
راست می کند
نخی که از گوشه اش آویزان مانده
می کشد
و با همان دست
زنخدان را می گیرد و بالا می آید
تمنای یک بوسه در فضا موج می زند...
اینجا کسی بوسه نمی خواهد!
ترجمه من از راه من
به یاد لوسیانو پاواروتی اسطوره فقید موسیقی جهان

و اکنون ، پایان همینجاست
آخرین پرده این نمایش
با تو روشن می گویم، ای عزیز:
"در نقطه ای ایستاده ام که به آن اطمینان دارم"
پربار زندگی کرده ام :
"تمام جاده ها را سفر کردم
و مهمتر، خیلی مهمتر از اینها:
راه خود را یافتم"
آه، چیز زیادی نداشته ام
و چیز زیادی هم ندارم، برای گفتن
هر آنچه باید، کردم
تا به پایان رساندم
بی هیچ بخشودگی
برای هر قدم، برای هر گام
در هر مسیر، هر اندازه کوچک
اندیشه کردم
و مهمتر، خیلی مهمتر از اینها
راه خود را یافتم
آری، می دانم که می دانی
بودند روزهایی که
گاهی بزرگتر از دهانم ، لقمه برداشتم
با این همه، به وقت تردید
بلعیدم و بالا آوردم!
جسورانه مقاومت کردم و ایستادم،
استوار
چرا که راه خود را یافتم
عاشق شده ام، خندیده ام، و اشک ریخته ام
سرشار بوده ام، و از شکست ها سهم برده ام
و اکنون، وقتی که اشک هایم روی گونه ها می خشکند
وقتی که می اندیشم تمام آنها را پشت سر گذاشته ام
به همه آنها می خندم
و نه با شرمساری
نه، آه نه ...
که با افتخار می گویم
که راه خود را یافتم
برای چه یک مرد، آن چیزی است که به دست می آورد؟
که اگر چنین نبود،هیچ نداشت
و هر آنچه می گوید باور دارد
و برای سخن گفتن زانو نمی زند
گذشته ها می دانند:
من وزش نسیم را باور کردم
و راه خود را یافتم
...
آری، این راه من است
And now, the end is here
And so I face the final curtain
My friend, I'll say it clear
I'll state my case, of which I'm certain
I've lived a life that's full
I traveled each and every highway
And more, much more than this, I did it my way
Regrets, I've had a few
But then again, too few to mention
I did what I had to do and saw it through without exemption
I planned each charted course, each careful step along the byway
And more, much more than this, I did it my way
Yes, there were times, I'm sure you knew
When I bite off more than I could chew
But through it all, when there was doubt
I ate it up and spit it out
I faced it all and I stood tall and did it my way
I've loved, I've laughed and cried
I've had my fill, my share of losing
And now, as tears subside, I find it all so amusing
To think I did all that
And may I say, not in a shy way,
"Oh, no, oh, no, not me, I did it my way"
For what is a man, what has he got?
If not himself, then he has naught
To say the things he truly feels and not the words of one who kneels
The record shows I took the blows and did it my way!
...
Yes, it was my way
دو خط موازي ...
آن روز برای دو خط موازی در بینهایت دست تکان می دادم.
و لبخنده خورشید را تا بینهایت افق می دیدم.
زمان در امتداد دو خط موازی کش می آمد و آنقدر سریع می رفتیم که خورشید هم جا می ماند ...
تا به حال اینقدر با شتاب از خود دور نشدم و به تو نزدیک.
شتاب برای سجده سپیده دم، خواب از چشمانم می گرفت.
خورشیدِ بی تاب زودتر از هر جا در حریم تو می تابید وقتی بوی قالیچه هایت را در میان سجده های شکسته ام، از بر می کردم.
کاشکی کفشهایم را برایت از همان ایستگاه کنده بودم.
نقاره می زدند و اشک گونه هایم را وضو می داد. آسمان آفتابی بود، اما آسمان چشمان من و نقاره خانه تو طوفانی.
این یک قلم را سازمان هواشناسی کور خوانده بود!
"اینجا هیچکس در دسترس نیست... جز دستهای تو! پیامهای کوتاه مرا هم بخوان!"
با خودم گفتم :"دستهایت را در دستم می گذاری تا از شانه هایت بالا روم. آن وقت لبانم به بوسه گاه پیشانی بلندت می رسد."
و در پلک زدنی پیشانی ات را بوسیده بودم ...
فردا باز به بینهایت خطوط آهن خیره بودم و دست تکان می دادم و دست می کشیدم به لبانم...
آخر جز اینم از تو چیزی نمانده بود!
بوي عيدي...

*
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است . نوروز يك جشن ملي است ، جشن ملي را همه مي شناسند كه چيست ، نوروز هر ساله برپا مي شود و هر ساله از آن سخن مي رود . بسيار گفته اند و بسيار شنيده ايد ؛ پس به تكرار نيازي نيست؟ چرا ، هست . مگر نوروز را خود مكرر نمي كنيد ؟ پس سخن از نوروز را نيز مكرر بشنويد . در علم و ادب تكرار ملال آور است و بيهوده ؛ “ عقل “ تكرار نمي پسندد ؛ اما “ احساس “ تكرار را دوست دارد ، طبيعت تكرار را دوست دارد ، جامعه به تكرار نيازمند است . طبيعت را از تكرار ساخته اند ؛ جامعه با تكرار نيرومند مي شود ، احساس با تكرار جان مي گيرد و نوروز داستان زيبايي است كه در آن ، طبيعت ، احساس و جامعه هر سه دست اندركارند .
نوروز كه قرنهاي دراز است بر همه جشنهاي جهان فخر مي فروشد ،از آن رو ” هست “ كه يك قرارداد مصنوعي اجتماعي و يا يك جشن تحميلي سياسي نيست ، جشن جهان است و روز شادماني زمين ، آسمان و آفتاب ، و جوش شكفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هيجان هر“ آغاز“ .
جشن هاي ديگران ، غالباً انسانها را از كارگاهها ، مزرعه ها ، دشت و صحرا ، كوچه و بازار ، باغها و كشتزارها ، در ميان اطاقها و زير سقفها و پشت درهاي بسته جمع مي كند : كافه ها ، سالن ها ، خانه ها … در فضايي گرم از نفت ، روشن از چراغ ، لرزان از دود ، زيبا از رنگ و آراسته از گلهاي كاغذي ، مقوايي ، مومي ، بوي كندر و عطر و … اما نوروز دست مردم را مي گيرد و از زير سقفها ، درهاي بسته ، فضاهاي خفه ، لاي ديوارهاي بلند و نزديك شهرها و خانه ها ، به دامن آزاد و بيكرانه طبيعت مي كشاند : گرم از بهار ، روشن از آفتاب ، لرزان از هيجان آفرينش و آفريدن ، زيبا از هنرمندي باد و باران ، آراسته با شكوفه ، جوانه ، سبزه و معطر از : “ بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاك شاخه هاي شسسته ، باران خورده ، پاك “ …
نوروز تجديد خاطره بزرگي است . خاطره خويشاوندي انسان است با طبيعت . هر سال ، اين فرزند فراموشكار كه سرگرم كارهاي مصنوعي و ساخته هاي پيچيده خود ، مادر خويش را از ياد مي برد ، با ياد آوري هاي وسوسه آميز نوروز ، به دامن وي باز مي گردد و با او ، اين بازگشت و تجديد ديدار را جشن مي گيرد . فرزند ، در دامن مادر ، خود را باز مي يابد و مادر ، در كنار فرزند ، چهره اش از شادي مي شكفد ، اشك شوق مي بارد ، فرياد هاي شادي ميكشد ، جوان مي شود ، حيات دوباره مي گيرد. با ديدار يوسفش بينا و بيدار مي شود .
تمدن مصنوعي ما هرچه پيچيده تر و سنگين تر مي گردد ، نياز به بازگشت و بازشناخت طبيعت را در انسان حياتي تر مي كند و بدينگونه است كه نوروز ، برخلاف سنتها كه پير مي شوند و فرسوده و گاه بيهوده ، رو به توانايي مي رود و در حال ، آينده اي درخشان تر و جوانتر دارد ، چه ، نوروز راه سومي است كه جنگ ديرينه اي را كه از روزگار گارلائوتزو و كنفسيوس تا زمان روسو و ولتر درگير است به آشتي مي كشاند .
نوروز تنها فرصتي براي آسايش ، تفريح و خوشگذراني نيست ؛ نياز ضروري جامعه ،خوراك حياتي يك ملت نيز هست . دنيايي كه بر تغيير و تحول ، گسيختن و زائل شدن ، در هم ريختن و از دست رفتن بنا شده است ، جائي كه در آن ، آنچه ثابت است و همواره لايتغير و هميشه پايدار ، تنها تغيير است و ناپايداري ، چه چيز مي تواند ملتي را ، جامعه اي را در برابر عرابه بيرحم زمان ـ كه بر همه چيز مي گذرد و له مي كند و مي رود ، هر پايه اي را مي شكند و شيرازه اي را مي گسلد ـ از زوال مصون دارد؟
هيچ ملتي با يك نسل و دو نسل شكل نمي گيرد ؛ ملت ؛ مجموعه پيوسته نسل هاي متوالي بسيار است ، اما زمان ، اين تيغ بيرحم ، پيوند نسلها را قطع مي كند ، ميان ما و گذشتگانمان ـ آنها كه روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند ـ دره هولناك تاريخ حفر شده است ؛ قرن هاي تهي مارا از آنان جدا ساخته اند ؛ تنها سنت ها هستند كه پنهان از چشم جلاد زمان ، ما را از اين دره هولناك گذر مي دهند و با گذشتگانمان و با گذشتگه مان آشنا مي سازند . در چهره مقدس اين سنتها است كه ما حضور آنان را در زمان خويش ، در كنار خويش ، كنار خويش و در“ خودِ خويش “ ، احساس مي كنيم ؛ حضور خود را در ميان آنان مي بينيم و جشن نوروز يكي از استوارترين و زيباترين سنتهاست .
در آن هنگام كه مراسم نوروز را بپا مي داريم ، گوئي خود را در همه نوروز هايي كه هر ساله در اين سرزمين بر پا مي كرده اند ، حاضر مي يابيم و در اين حال ، صحنه هاي تاريك و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت كهن ما در برابر ديدگانمان ورق مي خورد ، رژه مي رود . ايمان به اينكه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين برپا مي داشته است ، اين انديشه هاي پر هيجان را در مغزمان بيدار مي كند كه : آري ، هر ساله ! حتي همان سالي كه اسكندر چهره اين خاك را به خون ملت ما رنگين كرده بود ، در كنار شعله هاي مهيبي كه از تخت جمشيد زبانه مي كشيد ، همانجا ، همان وقت ، مردم مصيبت زده ما نوروز را جدي تر و با ايمان بيشتري بر پا مي كردند ؛ آري ، هر ساله ! حتي همان سال كه سربازان قتيبه بر كنار جيحون سرخ رنگ ، خيمه بر افراشته بودند و ملهب خراسان را پياپي قتل عام مي كرد ، در آرامش غمگين شهرهاي مجروح و در كنار آتشكده هاي سرد و خاموش ، نوروز را گرم وپر شور جشن مي گرفتند .
تاريخ از مردي در سيستان خبر مي دهد كه در آن هنگام كه عرب سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفه جاهلي آرام كرده بود ، از قتل عام شهرها و ويراني خانه ها و آوارگي سپاهيان مي گفت و مردم را مي گرياند و سپس ، چنگ خويش را برمي گرفت و مي گفت : “ ابا تيمار ، اندكي شادي بايد “!
نوروز در اين سالها و همه سالهاي همانندش ؛ شادي يي اينچنين بوده است ، عياشي و “ بيخودي “ نبوده است ، اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و نشانه پيوند با گذشته اي كه زمان و حوادث ويران كننده زمان همواره در گسستن آن مي كوشيده است .
نوروز همه وقت عزيز بوده است ؛ در چشم مغان ، در چشم موبدان ، در چشم مسلمانان و در چشم شيعيان مسلمان .همه نوروز را عزيز شمرده اند و با زبان خويش ، از آن سخن گفته اند . حتي فيلسوفان و دانشمندان كه گفته اند : “ نوروز روز نخستين آفرينش است كه اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در اين كار بود و ششمين روز ؛ خلقت جهان پايان گرفت و از اين رو است كه نخستين روز فروردين را هورمزد نام داده اند و ششمين روز را مقدس شمرده اند “ .
چه افسانه زيبايي ؛ زيباتر از واقعيت ! راستي مگر هر كسي احساس نمي كند نخستين روز بهار ، گوئي نخستين روز آفرينش است . اگر روزي خدا جهان را آغاز كرده است ، مسلماً آن روز ، اين نوروز بوده است . مسلماً بهار نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوروز نخستين روز آفرينش است . هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پائيز يا زمستان يا تابستان آغاز نكرده است . مسلماً اولين روز بهار ، سبزه هاروئيدن آغاز كرده اند و رودها رفتن و شكوفه ها سرزدن و جوانه ها شكفتن ، يعني نوروز .
بيشك روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سر زده است و نخستين بار ، آفتاب در نخستين نوروز طلوع كرده است و زمان با وي آغاز شده است .
اسلام كه همه رنگ هاي قوميت را زدود و سنتها را دگرگون كرد ، نوروز را جلاي بيشتر داد ، شيرازه بست و آنرا ، با پشتوانه اي استوار ، از خطر زوال در دوران مسلماني ايرانيان ، مصون داشت . انتخاب علي به خلافت و نيز انتخاب علي به وصايت ، در غدير خم ، هر دو در اين هنگام بوده است و چه تصادف شگفتي ! آنهمه ايمان و خلوص و عشقي كه ايرانيان در اسلام به علي و حكومت علي داشتند پشتوانه نوروز شد . نوروز كه با جان مليت زنده بود ، روح مذهب نيز گرفت ؛ سنت ملي و نژادي ، با ايمان مذهبي و عشق نيرومند تازه اي كه در دلهاي مردم اين سرزمين برپا شده بود پيوند خورد و محكم گشت ، مقدس شد ، در دوران صفويه ، رسماً يك شعار شيعي گرديد ، مملو از اخلاص و ايمان و همراه با دعاها و اوراد ويژه خويش . آنچنان كه يكسال نوروز و عاشورا در يك روز افتاد و پادشاه صفوي ، آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز !
نوروز ـ اين پيري كه غبار قرنهاي بسيار بر چهره اش نشسته است ـ در طول تاريخ كهن خويش ، روزگاري در كنار مغان ، اوراد مهرپرستان را خطاب به خويش مي شنيده است ؛ پس از آن در كنار آتشكده هاي زردشتي ، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش مي خوانده اند ؛ از آن پس ، با آيات قرآن و زبان الله از او تجليل مي كرده اند و اكنون ، علاوه بر آن ، با نماز و دعاي تشيع و عشق به حقيقت علي و حكومت علي ، او را جان مي بخشند و در همه اين چهره هاي گوناگونش ، اين پير روزگار آلود ، كه در همه قرنها و با همه نسلها و همه اجداد ما ـ از اكنون تا روزگار افسانه اي جمشيد باستاني ـ زيسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خويش را ، همه وقت ، با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است و آن ، زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و درآميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و ، عظيم تر از همه ، پيوند دادن نسلهاي متوالي اين قوم ـ كه بر سر چهاررا ه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان كله منارها بند بندش را از هم مي گسسته است و نيز پيمان يگانگي بستن ميان همه دلهاي خويشاوندي كه ديوار عبوس و بيگانه دوران ها در ميانه شان حائل مي گشته و دره عميق فراموشي ميانشان جدايي مي افكنده است .
و ما ، در اين لحظه ، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش ، نخستين روز خلقت ، روز اورمزد ، آتش اهورايي نوروز را باز بر مي افروزيم و درعمق وجدان خويش ، بپايمردي خيال ، از صحراهاي سياه و مرگ زده قرون تهي مي گذريم و در همه نوروزهايي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمين ما بر پا مي شده است ، با همه زنان و مرداني كه خون آنان در رگهايمان مي دمد و روح آنان در دلهايمان مي زند شركت مي كنيم و بدين گونه ، “ بودنِ خويش “ را، بعنوان يك ملت ، در تندباد ريشه برانداز زمانها و آشوب گسيختن ها و دگرگون شدن ها خلود مي بخشيم و ، در هجوم اين قرن دشمنكامي كه ما را با خود بيگانه ساخته و، “ خالي از خويش “ ، برده رام و طعمه زدوده از “ شخصيت “ اين غرب غارتگر كرده است ، در اين ميعادگاهي كه همه نسلهاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند ، با آنان پيمان وفا مي بنديم و “ امانت عشق “ را ازآنان به وديعه مي گيريم كه “ هرگز نمي ميرم “ و “ دوام راستين “ خويش را بنام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري ، ريشه در عمق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و بر پايه “ اصالت “ خويش ، در رهگذر تاريخ ايستاده است ، “ بر صحيفه عالم ثبت “ كنيم .
*نوشته دکتر علی شريعتی
کاريکاتور از نويد قاسمي
ديرست گاليا!
امروز سالروز تولد امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی معروف به «ه.الف سایه» و متخلص به سایه، شاعر غزلسرای معاصر ایراني است. شفيعی کدکنی در مقدمه کتاب آينه در آينه (برگزیده اشعار سایه) می گوید: کمتر حافظه فرهیخته ای است که شعری از روزگار ما به یاد داشته باشد و در میان ذخایرش نمونه هایی از شعر و غزل سایه نباشد. و این یکی از مهم ترین نشانه های توفیق یک شاعر است. و در واقع غزل سایه به جایگاهی رسیده است ،که در وهله اول با غزلهای حافظ اشتباه گرفته می شود ،و این در میان سایر غزلسرایان این زمان به چشم نمی خورد. در این میان اشعار نوین او نیز از جایگاه مخصوص به خود برخوردار است. این روز عزیز را به پدربزرگ غزل معاصر ايران ، تبریک گفته و آرزوی سلامتی و شادمانی برای هوشنگ ابتهاج عزیز، دارم.
ديرست٬ گاليا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
ديگر ز من ترانه شوريدگی مخواه!
ديرست٬ گاليا! به ره افتاد کاروان.
عشق من و تو؟ ...آه
اين هم حکايتی است.
اما٬ در اين زمانه که در مانده هر کسی
از بهر نان شب٬
ديگر برای عشق و حکايت مجال نيست.
شاد وشکفته٬ در شب جشن تولدت
تو بيست شمع خواهی افروخت تابناک٬
امشب هزار دختر همسال تو٬ ولی
خوابيده اند گرسنه و لخت٬ روی خاک.
زيباست رقص و ناز سر انگشت های تو
بر پرده های ساز٬
اما٬ هزار دختر بافنده اين زمان
با چرک و خون زخم سرانگشت هايشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقيری که بيش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان يک گدا.
وين فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.
در تار و پود هر خط و خالش: هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.
اينجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اينجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شيرين بی گناه
چشم هزار دختر بيمار ناتوان...
ديرست٬ گاليا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست.
هر چيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان.
هنگامه رهايی لب ها و دست هاست
عصيان زندگی است.
در روی من مخند!
شيرينی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپش های قلب شاد!
ياران من به بند:
در دخمه های تيره و نمناک باغ شاه٬
در عزلت تب آور تبعيدگاه خارک٬
در هر کنار و گوشه اين دوزخ سياه.
زودست٬ گاليا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
اکنون ز من ترانه شوريدگی مخواه!
زودست٬ گاليا! نرسيدست کاروان...
روزی که بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پرده تاريک شب شکافت٬
روزی که آفتاب
از هر دريچه تافت٬
روزی که گونه و لب ياران همنبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته باز يافت٬
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها٬
سوی بهارهای دل انگيز گل فشان٬
سوی تو٬
عشق من!
ه.ا.سايه / تهران / اسفند 1331
پابزن بر چرخ و بر دنده ...
او سوار« آريا – بنز » است
تو
بر دوچرخه.
تكيه گاه اوست: غرب
تكيه گاه تست: خلق
اوست يك تن
تو
هزاران، صد هزاران تن
پا بزن
پا بزن، اي قدرت خلق!
پابزن بر چرخ و بر دنده ...
انتهاي ره،
تويي پيروز،
اوست بازنده!
« از کتاب پرنده ی خيس / خسرو گلسرخی »
چهلمين سال پرواز فروغ فرخزاد با سيمين بهبهاني
قرار بود مراسم چهلمین سال درگذشت فروغ فرخزاد ديروز در آرامگاه ظهیرالدوله برگزار شود. قرار بود "محمد حقوقي"، "محمدعلي سپانلو" ، "پوران فرخزاد" و "پري صابري" سخنراني كنند. قرار بود فيلم مستند "چهل سال پس از فروغ" توسط "ناصر زراعتي" در اين مراسم كليد بخورد...
اما ظاهرا اين مراسم در تالار ارغوان طلایی در شهرک غرب برگزار شده ، و ظاهرا "فاطمه معتمدآریا" هم از جمله سخنرانان مراسم بوده ، و ظاهرا از "پری زنگنه" نيز تقدیر شده است...
به هر حال قرار بود امسال دلی از عزا در آوردم، اما ظاهرا حسرت به دل ماندم. عوض همه اينها صحبت هاي "سيمين بهبهانی" کمی دلداری ام داد!
در اين گفتگو که "لادن پارسی" در بخش فارسی سایت بی بی سی آن را ترتیب داده ، صحبتهاي سيمين بهبهانی در مورد رابطه اش با فروغ ، خلقيات او و ويژگی هاي بارز شعر فروغ خواندنی است. گفتگوی "ايرج گرگين" با فروغ در وبلاگ "الهام زارع نژاد" ، را هم حتما بخوانيد.
فروغ را از کی می شناختيد؟
ما حدود سال های ۳۳ و ۳۴ در منزل خانم فخری ناصری که خانمی اهل ذوق و فهميده بود جلسات ماهانه ای داشتيم. ماهی يک مرتبه آنجا جمع می شديم و غالبا من و فروغ و خانم لعبت والا و خانم رخشا و... بودند. گاه نادرپور و مشيری هم بودند. ساز و موسيقی داشتيم، شعر خوانده می شد، اخبار ادبی رد و بدل می شد.
اين جلسات حدود دو سال طول کشيد. فروغ هم در اين جلسات شعر می خواند، تازه کتاب اسير را منتشر کرده بود. مدتی بعد از شوهرش طلاق گرفت و چندی ناراحتی روحی پيدا کرد و بيمارستان خوابيد. بعد دوباره دورهم جمع شديم و فروغ هم در جلسات شرکت می کرد. اما ديگر حال و هوای جلسات مثل قبل نبود. اين جلسات تا حدود سال های ۳۷ و ۳۸ ادامه يافت.
آيا بعد همديگر را می ديديد؟
می دانيد فروغ خصيصه ذاتی اش يک جور پرخاشگری بود. يک شب از او رنجيدم و از آن بعد ديگر کنار کشيدم.
چرا رنجيديد؟
بهتر است ياد گذشته نکنيم. من فروغ را خيلی دوست دارم، هنوز فکر نمی کنم که مرده. او واقعا هميشه زنده خواهد بود و شعر او شعر بسيار خوب و جاودانه ای است.
از اشعار فروغ بگوييد.
شعرهای اوليه فروغ بدون ترديد در قالب دو بيتی های نيمايی است. من، فروغ فرخزاد، نادر پور، فريدون مشيری و نصرت رحمانی با دوبيتی های به هم پيوسته نيمايی کارمان را آغاز کرديم و بعد هرکدام به شيوه ای روی آورديم.
البته من در کنار اين دوبيتی ها با غزل هم سروکار داشتم. من با اين دوبيتی ها شروع کردم و فروغ هم با دوبيتی های عاشقانه اش که به قول دکتر مجابی بسيار تنانه بود شروع کرد و خيلی هم موفق بود. تا مدت ها اينجور شعر می گفتيم. بعد من برگشتم به غزل و فروغ رفت به طرف شعر نيمايی و بعد از آن هم رفت سراغ وزن هايی که خودش عمدا آنها را مخدوش می کرد و بعد هم عمرش کوتاه بود فرصت کافی نيافت، اما در همان فرصت کوتاه کارهای درخشانی کرد.
به نظر شما مهم ترين ويژگی شعر فروغ چه هست و سير تکاملی اشعار او چگونه است؟
خصوصيت شعر فرخزاد همان احساس قوی و صداقتی است که در آنها هست. ولی در استواری کار، شعرهای تولدی ديگر واقعا شيوه ديگری دارد و آن نواقصی که در کارهای اوليه فروغ گاه ديده می شد به هيچ وجه در تولدی ديگر ديده نمی شود. در کتاب ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد می بينيم تقريبا وزن را رها کرده و شيوه هم عوض شده، يعنی در بند آن تصويرهای پی در پی و گرايش به زيبايی نيست و بيشتر حالت انديشه ورزی در شعرها پيدا می شود و يک گسستگی تفکر هم در آنجا ديده می شود.
به نظر شما وقتی فروغ وزن را کنار می گذارد موفق تر است يا قبل از آن مثلا در تولدی ديگر؟
در کارهای اوليه فروغ دو عامل موفقيت وجود داشت. يکی اينکه شعر ها بسيار ساده و روان بود و خواننده در اولين برخورد می توانست آنچه که شعر دارد را بگيرد. همان خصوصيتی که در شعر مشيری هم هست و اين سادگی و روانی هر جور خواننده ای را جذب می کرد.
بعد احساس قوی ای که داشت عاملی بود برای توفيق فروغ و علاوه بر اين ها آن جسارتی که در فاش کردن عواطف زنانه خود به خرج می داد و به طور مستمر اصرار داشت که در همه شعرهايش اين کار را بکند، برای مردم عجيب بود و آنها را به طرف شعرش متمايل می کرد و در شهرتش بسيار موثر بود. واقعا من نمی توانم بگويم که شهرت او برای تماميت شعرش بود، بيشتر برای جسارت و بی پروايی او بود و بعضی ها سعی می کردند اين را به پای يک نوع گسست از سنت های دست و پا گير بگذارند که اين طور هم بود.
گذر از احساس به فکر را در ايمان بياوريم می بينيد؟
نه در تولدی ديگر می بينم. در تولدی ديگر درست است که بازهم آن جنبه احساسی هست و در بعضی شعرها هم هنوز به کلی تن را رها نکرده، ولی در کنار تن تفکر هم هست. اين تفکر را در دو کتاب قبل تر هم می توان ديد، اما آنجا فکر ناپخته است. ولی در کتاب تولدی ديگر فروغ کم کم به تفکری می رسد که به زندگی مردم و دردهای اجتماعش و به اختلاف سطحی که بين قشرهای مختلف جامعه هست فکر بکند.
در اين کتاب راجع به فلسفه و ماورالطبيعه فکر می کند و رگه های در شعرش ديده می شود که تا قبل از تولدی ديگر نبوده است.

آن گسست فکری که در ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد می بينيد چگونه است؟
گسست تفکر در شعر فروغ به ناچار است. از وقتی فروغ با دوربين و فيلمبرداری و عکس آشنا شد شعرش هم همان مايه را گرفت. شما وقتی دوربين دستتان است از صحنه های مختلف فيلم می گيريد. حتی اگر از داستانی هم بخواهيد فيلمبرداری کنيد تکه های مختلف را برمی داريد بعد اين ها را کنار هم می گذاريد و به هم ربط می دهيد. اين صحنه ها همه از هم گسسته هستند. تفکر فروغ در اين شعرها به همين ترتيب است. اتفاقا حسن اش هم هست يعنی راجع به مساله ای صحبت می کند و بلافاصله در بند دوم شعر راجع به مساله ديگری صحبت می کند و در بند سوم باز تفکر تغيير می کند و بعد در آخر با يک پيوند ظريفی از تفکر آنها را به هم وصل می کند.
شما اشاره کرديد که فروغ در تولدی ديگر از خودش و تنش بيرون می آيد و بيرون را می بيند و به نظر می رسد در بعضی شعرها سياسی می انديشد و می بيند. آيا فروغ به سوسياليسم گرايش پيدا کرده بود؟
هر شاعر و نويسنده و هرکسی که با اجتماع خودش سروکار دارد ، يکجور چپ گرايی پيدا می کند و البته آزاديخواهی. فروغ به شدت چپ گرا نبود، ولی داشت می رفت مايه اش را پيدا بکند و اين کار نوعی جدا شدن از گذشته خودش بود. او به کلی از گذشته رها نشد، اما پا به اقليم های ديگر و مکان های تازه تری گذاشت و چشمش به روی انديشه ديگرگونی باز شده بود که جز خودش و معشوقش دنيا را هم زير نظر داشته باشد.
چطور است که سادگی کلمات به شعر فروغ جان می دهند ولی همين کلمات ساده در شعر ديگران گاه سبب افت آن می شود؟
زبان ساده اگر انديشه در آن باشد، لزوما شعر را پايين نمی آورد. البته هر قدر که شاعر مسلط به لغت باشد، سطح تفکر او هم بالاتر می رود. ما با لغت فکر می کنيم و وقتی فکر می کنيم لغات را پشت سر هم و در کنار هم می گذاريم تا آن تفکر شکل بگيرد. من منکر نيستم که مسلط بودن به زبان و مسلط بودن به لغات لازم انديشه را والاتر می کند، ولی لزوما هميشه اين طور نيست.
خود انديشه هم شکلی دارد مثلا وقتی فروغ می گويد که مثل تکه يخی می مانم که در اقيانوس رها شده ام و تکه تکه شدن را پذيرا می شوم، پشتش يک انديشه است. او از راز انفجار اوليه می گويد که وقتی دنيا می خواست بوجود بيايد آن چيز تکه تکه شد و اين همه ستاره و کهکشان از آن پيدا شد. ممکن است اين انديشه به صراحت در کلام فروغ نبوده باشد، ولی وقتی می گويد تکه تکه شدن رازی است که وحدت وجود را منعکس می کند، شايد که تفکرش برمی گردد به آغاز پيدايش جهان و به آن اشاره می کند.
اين مساله زياد مسلط بودن به لغات نمی خواهد ولی يک جور الهام می خواهد. ذهنی می خواهد که مطالب را بگيرد، شمی می خواهد که بدون آنکه زياد تفکر کند، مطالب را دريابد. اين دريافت و اين شم ذهنی در فروغ خيلی شديد بود.
می توانيم بگوييم شهودی بود؟
بله می شود گفت.
اگر ايمان بياوريم را دوره گذر بدانيم ، می توانيم گذر از چه دوره ای به چه دوره ای بدانيم؟
بله دوره گذر کلام درستی است در اين باره. می توانيم بگوييم دوره گذر از دوره شاعر بی هدف بودن به شاعری که هدف مشخص و مطمئنی پيدا می کند. در تولدی ديگر فروغ هنوز سرگردان است، ولی در ايمان بياوريم به يک جايی رسيده که روی يک جهت مستقيم که بيشتر به جامعه، افراد، شکل زندگی که دارد، به محيط، به دنيايی که در آن متولد شده و.. متمرکز شده است.
شعرهای ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد را دوست نداريد؟ به نظر شما شعرهای خوبی نيستند ؟
چرا شعرهای خوبی هستند. در اشعار اين کتاب تکه به تکه فکر و انديشه هست.
در تولدی ديگر هنوز وزن نيمايی را رها نکرده است، البته جسته و گريخته بعضی جاها خدشه های وزنی دارد. ولی اين خدشه های وزنی در ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد خيلی بيشتر شده و به انفجار وزنی رسيده و آن را تکه تکه کرده است.
موسيقی شعر فروغ چگونه است؟ هر چه هست مثل موسيقی شعر اخوان نيست که در ذهن می پيچد.
اخوان در شکستن اوزان عروضی از خود نيما محتاط تر بود. اخوان با ساز و موسيقی آشنا بود و گاهی تار هم می زد و به همين دليل موسيقی را در شعر خودش با آوردن قافيه های جور به جور خيلی قشنگ پياده می کرد.
شعر شاملو هم موسيقی دارد، منتها موسيقی آن مثل موسيقی سمفونی است و دقيق و حساب شده و ميزان دار نيست. موسيقی هست که از طبيعت کلمات گرفته شده. کلماتی که صيقل يافته و پاکيزه و درخشان شده و خوش نوا است را کنار هم می نشاند و می بينيم که در شعر شاملو هم با اينکه وزن عروضی ندارد نمی توانيم يک کلمه را جا به جا بکنيم. ولی فروغ در کتاب آخرش اين جور کار نمی کند و گاهی اوقات وزن را درنمی يابد، ولی راحت خوانده می شود و مشکلی در خواندن ايجاد نمی شود و توالی کلمات خودش دلنواز است.
خانم بهبهانی خودتان کدام شعر فروغ را دوست داريد؟
شعر تمام روز در آينه گريه می کردم (وهم سبز) را خيلی دوست دارم. معشوق من که شعر بسيار محکمی هم هست، مثنوی عاشقانه اش را خيلی دوست دارم. من از شعرهای فروغ لذت می برم از بعضی ها بيشتر و از بعضی ها کمتر. فروغ شعر بد خيلی کم دارد.
بعد از انقلاب شعرهای فروغ هميشه با سانسور چاپ شده و آن شعرهای خودافشاگرانه و به قول شما "تنانه" در همه چاپ ها حذف شده، شما هم معتقديد که اين نوع شعرها سبب به شهرت رسيدن فروغ شد. چطور است که نسل پس از انقلاب فروغ را بدون اين شعرها عزيز می دارد؟
متاسفم که بگويم کار تمام شاعران و نويسندگان و متفکران در اين سال ها سانسور شده و هيچ شاعر و نويسنده و انديشه ورزی نيست که کارش دچار تيغ سانسور نشده باشد. اما کتاب های چاپ قديم فروغ در خانه ها موجود است. ممکن است چندتا از شعرها سانسور شده باشد، اما بقيه اش هست. اصلا شيوه و روال کار فروغ خودش جذابيت دارد و مردم آنها را دوست دارند.
بايد اين را هم بگويم که واقعا فروغ مظلوم واقع شده، از کلمه مظلوم خوشم نمی آيد، اما فروغ ستم روزگار را ديده، همين مرگ قضا و قدری فروغ ستم عجيبی بوده در حق او که در سی و سه سالگی و در دوران شکفتگی بيفتد و بميرد. واقعا وحشتناک است. چه کارها که می توانست بکند. همين که زندگی به او فرصت کافی نداد مردم را وادار می کند که محبت خاصی به او پيدا بکنند.
آيا از فروغ خاطره ای داريد که بخواهيد نقل کنيد؟
خاطره زياد دارم اما بيشتر دلم می خواهد که برای خودم باشند.
گاهی خيلی افسوس می خورم. هردوی ما خيلی جوان بوديم و هيچ به روزگار فکر نمی کرديم و هيچ فکر نمی کرديم که تيغ قضا و قدر اينقدر بيرحم باشد که چنان حادثه ای را برای فروغ پيش بياورد. ولی خوب اخلاق من و فروغ خيلی با هم فرق داشت. من بسيار مردم آميز و سازگار و اهل مدارا بودم و دلم نمی خواست کسی از من آزرده و ناراحت بشود ولی فروغ بسيار بی پروا بود و گاهی اوقات بی رحم می شد.
گاه رفتارش طوری بود که طرف را به قدر شکنجه آزار می داد. در اين کار او هم يک مساله روانی وجود داشت برای اينکه مردم فناتيک و خشک مغز به شدت با فروغ مشکل داشتند. نمی خواستند دخترشان شعرهای فروغ را بخواند و پشتش بد می گفتند. گاهی اوقات که فروغ آزرده و خشمگين بود خشم خودش را بی محابا بروز می داد و شايد هم حق با او بود.
اشاره کرديد که کار سينمايی فروغ روی شعر او تاثير گذاشت، آيا جز اين از چيز ديگری هم تاثير پذيرفت؟
بارها گفته ام، معاشرت با ابراهيم گلستان در فروغ تحول فکری عظيمی بوجود آورد. گلستان يک نويسنده پخته، با تجربه و آگاه از ادبيات دنيا در زمان خودش و مسلط به فيلم و سينما و در زمان خودش نابغه ای بود. اين آشنايی برای فروغ مانند دريچه ای بود که چشمان او را به روی دنيا باز کرد.
خسرو گلسرخي و ...
این کاج های بلند است
که در میانه جنگل
عاشقانه می خواند
ترانه سیال سبز پیوستن
برای مردم شهر
نه چشمهای تو ای خوبتر ز جنگل کاج
اینک برهنه تبرست
با سبزی درخت هیاهویت
این سوگوار سبز بهار
این جامه سیاه معلق را
چگونه پیوندی است
با سرزمین من ؟
آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا
آیا شکست
در رفت وآمد حمل اینهمه تاراج ؟
این سرزمین من چه بیدریغ بود
که سایه ی مطبوع خویش را
بر شانه های ذوالاکتاف* پهن کـــرد
و باغ ها میان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر کـــرد
این سرزمین من چه بیدریغ بـــود
ثقل زمین کجاست ؟
من در کجای جهان ایستاده ام ؟
با باری از فریاد های خفته وخونین
ای سرزمین من !
من در کجای جهان ایستاده ام ؟

چشمانم دروغ نمی گفتند. ديشب برنامه فوق العاده -و به قول ناصر خالديان با آن مجری فوق لوده اش!- بيشتر شبيه به کابوس بود. ولي تکرار امشب همان صحنه ها در ۲۰:۳۰ باعث شد بپذیرم ، نه امریکا در تهران است، نه تلویزیون ایران به دست مارکسیست ها افتاده... پخش دفاعیات خسرو گلسرخی -البته با سانسور آگاهانه آن- برای دقایقی جلوی جعبه جادوویی میخ کوبم کرد. بگذریم از سخنرانی رحيم پورازغندي که بلافاصله بعد از آن انگار می خواست توجیه پخش صحبت های گلسرخی -آن هم بعد از ۲۸ سال- از صدا و سیمای ایران باشد. حرف های گفتنی و سانسور شده هاي گلسرخي و البته فیلم را در نقطه ته خطِ ناصر خالدیان ببینید. بخش نخستین دفاعیات گلسرخی را هم اینجا بشنوید.
ويرانگري، اساس نبرد است
ويرانگري
نويد آبادي
هر آنچه ساختند
از خشت خشت
ويران باد
اي لاله هاي ميهن من
گلگونههاي فسرده
گو بي شما
تاريخ را هر آنچه بسازند
ويران باد
آبادي ضحاك ويران باد!
دوم بهمن ماه ۱۳۲۳ ه ش شاهد تولد شاعری مبارز در رشت بود. او را یکی از شاعران تاثیر گذار بر نسل بعدی شاعران چپگرا دانسته اند. وی پس از مرگ پدر خود به همراه مادرش به شهر قم رفت. سپس در سال ۱۳۴۱ه ش به تهران آمد. وی روزها کار می کرد و در کلاس های شبانه درس می خواند. او بعدها به سرودن شعر پرداخت و اشعار و مقالات تند سیاسی و اجتماعی خود را در نشریات مختلف به چاپ رساند.
خسرو گلسرخي شاعر، مترجم و نويسنده روزنامه كيهان و از شاعران چپ ايران بود كه اشعار او بيانگر اوضاع زمانه و دردهاي اجتماعي روزگار خود است. مجموعه شعرهاي «اي سرزمين من» و «پرنده خيس» بيانگر شور انقلابي خسرو گلسرخي و ديدگاههاي ماركسيستي او است.
با دستگيري او و كرامتالله دانشيان به اتهام توطئه در طرح گروگانگيري شاه (در حالي كه آن موقع در زندان بود)، يك دادگاه نظامي عليه او بر پا شد. سخنراني پرشور و معروف او در دادگاه عملي جسورانه بود كه تا آن موقع كمتر كسي به اين تندي عليه حكومت شاه صحبت كرده بود. وي در بخشي از دفاعيهي جامعهشناسانهي خود در دادگاه ميگويد:
«اتهام سياسي در ايران نيازمند اسناد و مدارك نيست. خودِ من نمونه صادق اين گونه متهم سياسي هستم. در فروردين ماه، چنانچه در كيفرخواست آمده، به اتهام تشكيل يك گروه كمونيستي كه حتي يك كتاب هم نخوانده است دستگير ميشوم، تحت شكنجه قرار ميگيرم و خون ادرار ميكنم. بعد مرا به زندان ديگري منتقل ميكنند. آنگاه بعد از هفت ماه، در پاييز همان سال دوباره تحت بازجويي قرار ميگيرم كه توطئه كردهام. دو سال پيش حرف زدهام، و اينك به عنوان توطئهگر در اين دادگاه محاكمه ميشوم.
اتهام سياسي در ايران، اين است. زندانهاي ايران پر است از جوانان و نوجوانهايي كه به اتهام انديشيدن و فكر كردن و كتاب خواندن، توقيف و شكنجه و زنداني ميشوند. آقاي رئيس دادگاه! همين دادگاههاي شما آنها را محكوم به زندان ميكند. آنان وقتي كه به زندان ميروند و برميگردند ديگر كتاب را كنار ميگذارند و مسلسل به دست ميگيرند. بايد به دنبال علل اساسي گشت. معلولها ما را فقط وادار به گلايه ميكنند. چنين است كه آنچه ما در اطراف خود ميبينيم فقط گلايه است.
در ايران انسان را به خاطر داشتن فكر و انديشيدن محاكمه ميكنند. چنانكه گفتم من از خلقم جدا نيستم، ولي نمونه صادق آن هستم. اين نوع برخورد با يك جوان، كسي كه انديشه ميكند، يادآور انكيزيسيون و تفتيش عقايد قرون وسطايي است. يك سازمان عريض و طويل تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد كه تنها يك بخش آن فعال است، و آن بخش سانسور است كه به نام اداره نگارش خوانده ميشود. هر كتابي قبل از انتشار به سانسور سپرده ميشود. در حالي كه در هيچ كجاي دنيا چنين رسمي نيست، و بدين گونه است كه فرهنگ موميايي شده كه برخاسته از روابط توليدي بورژوا كمپرادور در ايران است، در جامعه مستقر گرديده است و كتاب و انديشه مترقي و پويا را با سانسور شديد خود خفه ميكند. ولي آيا با تمام اين اعمالي كه صورت ميگيرد، با تمام خفقان، ميتوان جلوي انديشه را گرفت؟».
خسرو گلسرخي سرانجام در 29 بهمن 1352 توسط دادگاه به اعدام محكوم و در ميدان چيتگر او را تيرباران نمودند.

پی نوشت:
خاکسترِ محمد رضا نورشيد و نوشته کورش خیامی را هم در همین زمینه و چند زمینه دیگر ! بخوانید.
*ذوالاکتاف: شاپور دوم پادشاه ساساني، که پس از خلع آذر نرسي بر تخت پادشاهي ايران نشست و هفتاد سال پادشاهي کرد . او را به اين جهت ذوالاکتاف ميخوانند که داراي شانه هاي پهن و بزرگ بود. در بعضي از کتب تاريخي گفته شده است به دليل آنکه پس از اسير کردن مهاجمين ( اعراب ) از کتف آنان طنابي عبور ميداده و همه را به بند ميکشيده، ذوالاکتاف ناميده شده است.
پريای نازنين...
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیسشون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج ناله شبگیر می اومد...
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد؟
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
***
پریا!
دیگه توک روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزن ز دست و پا.
پوسیدن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داسشونو ور می میدارن
سیل می شن: شر شر شر!
آتیش میشن : گر گر گر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یارو برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تون، وای وای تون! » ...
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
« - پریای خط خطی، لخت و عریون پاپتی!
شبای چله کوچیک ، زیر کرسی چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو ناودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
خوب، پریای قصه!
مرغای پر شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتی دیدن ستاره
به من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از اون ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
آزادی رو قبله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
هاجستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!
"احمد شاملو ۱۳۳۲ "
نقاشی: پریا / رنگ و روغن روی بوم / نوید قاسمی
بشنوید: پریا با صدای احمد شاملو


